راس راسی چه روزایی بود عاشقی هم عالمی داشت
به جز غم دوری مگه دلای ما هم غمی داشت
آدم کسی رو که دوست داره همیشه اذیت می کنه
اما خودش فکر می کنه داره محبت می کنه
...
هر اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت...
هیچ ادعایی جای اون نازو اداتو نگرفت...
پیش هر نقاشی رفتم تو رو نقاشی کنه...
روی هر بومی زدیم رنگ چشاتو نگرفت...
خدایا
خدایا به هر که دل بستم دلم را شکست
هر چه را دوست داشتم از من گرفت
امیدم را به هرکس بستم نا امیدم کرد
چشمم را به هرچه دوختم چشمم را بست
به هر که عشق ورزیدم عشقش را از من گرفت
و برای رسیدن به هر چیز تلاش کردم اما...
خدایا تو به من آموختی که فقط به تو دل ببندم
فقط تو را دوست بدارم و فقط به تو امید داشته باشم نه به بنده ی تو
چشمم را فقط به روی تو بگشایم و فقط به تو عشق بورزم و
فقط برای رسیدن به رضای تو تلاش کنم
خدایا تو به من آموختی که :به جز تو چیزی نخواهم تا همه چیز را
داشته باشم .............اما خدایا من شاگرد خوبی نبودم...

خدای من چرا دنیا چنین است؟؟؟ مگه میشه کسی در این حد
بی وفا باشه؟شاید این تقدیر ماست که از هم جدا بشیم!!!
ای کاش زمان به عقب بر می گشت ای کاش می تونستم ۱بار
فقط ۱بار دیگه دستاشو بگیرم و بهش خیره شم انقدر نگاهش کنم
که دنیای سردو بی روح تموم بشه... شاید در دنیای بعدی
اون ماله من بشه...ای کاش... اما چه فایده؟
اون دیگه رفته و دلشو به یکی دیگه داده و منو با عشقم رها کرده...
